کدخبر: 1687

بیت‌نوشت‌های بی‌قافیه

 فرق است میان تن آزاده و تنها /آزاده نفس خواهد و دلتنگ نخواهد

این تک‌بیت را نمی‌فهمند، هیچ‌کس نمی‌فهمد... آخر خسته از هر چه موازی‌ام؛ موازی به موازات روزگار... آخر باز هم ته فنجان را چرخاند و سر تکان داد، انگار خبری نیست از یک حادثه... خسته از هرچه بی‌حادثه‌ام، این همه تابلوی نکشیده که کنار هم آویزان شده‌اند و بحرانی از هیچ... معلوم نیست تا کجا باید بروم. این هم که رفت خدا به خیر کند عاقبتش را... تیشه که بر نمی‌دارم و شمشیر از رو نمی‌کشم.‌ حالا کجای حادثه تیر خورده، خدا می‌داند و بس. دلگیر نیستم. بی‌تفاوت شده‌ام... این خط‌کش سال‌هاست یکراست رسم می‌کند. لعنت به هندسه...همیشه برایم مفهوم موازی داشت... شاید از آن زمان که بی‌تفاوتی رنگ همه حادثه‌هایی شد که در بوق و کرنا می‌کنند. معلوم نیست ذهن حادثه جو، دنبال کدام رویداد آنچنانی است که این همه آدم از چپ و راست صف می‌کشند برای یک صندلی داغ. من از این صندلی‌ها نمی‌خواهم، من دلم به همان تک فنجان و کرسی شکسته‌ای خوش است که شش دانگش مال خودم است. نمی‌دانم شاید حکایت روزگار من حکایت خیلی‌ها باشد؛ اسم امروزی‌اش افسردگی است. چقدر هم شایع شده میان این طبقات دهم تا صدم! شاید هم دلم اندکی تنهایی بخواهد... البته گفتم که فرق است میان تن آزاده و تنها! اما روزگار خستگی‌های من هم با روزگار خیلی‌ها فرق می‌کند،
صفیه رضایی - روزنامه‌نگار

1000 کاراکتر باقیمانده است


روزنامه امروز

یادداشت