کدخبر: 2196

نیاز جامعه به مدیران عاشق

در کتاب «فیه ما فیه» مولانا داستان بسیار تامل برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن یارش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این‌کار منع نمی‌کرد.

دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و از این رفتار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آنها نمی‌داد و دیدار معشوق آن‌قدر برای او انگیزه به وجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را به جان می‌خرید. شبی از شب‌ها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید اما همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: چرا این چنین خالی در چهره خود داری؟ معشوقه او گفت؛ این خال از روز نخست در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای، جوان عاشق گفت؛ خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم، لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟
معشوقه او گفت: این جراحت از روز نخست آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی.جوان عاشق می‌گوید؛ خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم. لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید؛ چه بر سر دندان پیشین تو آمده!!! گویی شکسته است و معشوقه او جواب می‌دهد؛ شکستگی دندان پیشین من از اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز نخست آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی.جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد، آن جوان، ایرادهای دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و یار نیز همان جواب‌ها را می‌گوید، به هر حال آن شب به سحر می‌رسد و مثل تمام سحرهای پیشین آن جوان عاشق خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا بازگردد.
معشوقه می‌گوید: این بار بازنگرد، دریا بسیار پرتلاطم و توفانی است. جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: دریا از این خروشان‌تر هم بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود. معشوقه‌اش می‌گوید: آن زمان که دریا توفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیفتد اما دیشب با عشق نیامدی، به همین دلیل تمام بدی‌ها و ایرادهای من را دیدی، از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی... جوان عاشق قبول نمی‌کند و بازمی‌گردد و در دریا غرق می‌شود.


مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد و می‌گوید: تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه‌تان به پیرامون‌تان شکل می‌دهد. اگر نگاه شما مانند نگاه یک عاشق باشد، همه‌چیز را عاشقانه می‌بینید اما اگر نگاه‌تان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید، دیگر آدم‌های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهن‌تان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه نخواهید شد. اما نگاه‌تان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید، اگر نگاه‌تان را تغییر ندهید دیگر نخواهید توانست انسان‌های خوب و مثبت پیرامون زندگی خود پیدا کنید. روزبه‌روز افسرده‌تر و لحظه‌به‌لحظه در زندگی خود بیشتر ناامید می‌شوید و درنهایت در دریای پرتلاطم و توفانی افکار منفی خویش غرق می‌شوید.اگر می‌خواهید در زندگی موفق باشید و به آرامش برسید کافی است نگاه خود را تعییر دهید و کم‌کم باور خواهید کرد که با تغییر خودتان، پیرامون شما هم تغییر می‌کند. این تغییر نگاه فردی از زندگی خصوصی تا زندگی اجتماعی ادامه دارد، در مدیریت هم تغییر نگاه می‌تواند وفاداری اطرافیان و بهره‌وری بالاتر را نصیب مدیریت و سازمان کند، باید مدیریت‌های کلان و عالی‌مقام با تغییرنگاه خود شرایط بهتری را برای کارکنان فراهم کنند.این سرزمین به مدیرانی عاشق نیازمند است، کسانی که در معشوق غرق باشند، کسانی که تفکرشان چون شهیدان و رزمنده‌های ۸سال دفاع مقدس باشد که جز معشوق چیزی نمی‌دیدند و از حب مقام گذشته بودند، مدیران جامعه باید عاشق باشند و به همه‌چیز و همه‌کس عاشقانه نگاه کنند.
ناصر بزرگمهر / مدیر مسئول

 

برچسب‌ها: ,

1000 کاراکتر باقیمانده است